می خواهم...
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391احساسم هوایی بخورد...
می خواهم رها کنم...
شاخه نازک سرنوشت را ...
می خواهم در آغوش بگیرم...
کودک درونم را.....
می خواهم یاد بگیرم...
لهجه بهار را....
می خواهم رسم کنم...
بر روی آینه اتاقم،چهره ی خندان خودم را...
می خواهم شک نکنم...
تا نچشم طعم شک+ست را....
می خواهم در دست بگیرم...
اختیار زندگی ام را....
میخواهم بپذیرم..
تئوری سولیپسیسم را...
می خواهم عمل کنم...
افکارم را رو به بالا....
می خواهم تمرین کنم...
"سکوت به احترام لحظات فوت شده را"....
می خواهم...
..........
می خواهم...
از همین لحظه آغاز کنم خواستن هایم را...
سبزه..
یکشنبه سیزدهم فروردین 1391از جنس خودت بودند....
سبزه های باغی که تو باغبانش بودی....
هنوز عهد نبسته از هم گسیختند ...
و با ما بهم زدند...
سوته دلان
شنبه دوازدهم فروردین 1391بر قله ی لذت و شادابی نشاندی مرا...
برای بودنت در دایره ی مینایی دوستی....
هیچ چیز جز قنوت ندارم....
این ناچیز هدیه ام را پذیرا باش....
پی نوشت:
بهمن عزیز ممنون بخاطر این عیدی که به من و دوستانم دادی
واقعا لذت بردم.
http://bahmankarimi.blogfa.com/post-163.aspx
...
پنجشنبه دهم فروردین 1391حتی تیشه فرهاد هم نتوانست
تندیس غرور و لجبازی را
از پیکرش بتراشد.....
با دلی ناآرام نوشت:
چشمه ی دلت را از من گرفتی چشمانت را می گویم...
ضربآهنگ کلام نگاهت را از من دریغ کردی...
فرو رفتم در عقبه های خویش...
محتاج دستهایت بودم تا مرا بالا بکشی اما...
دیگر گرسنه ی واژه های من نیستی...
نگاهم کن...
نی لبکم خاموش است چون تو آنگاه که تب کردی او خاموش شد...
و من بی سکوت صدایت کردم ....
ولی نی لبکم آهسته افتاد....
درون رودی که جوشان است...
دیگر از آن نی لبک فقط یاد تو مانده است
مرا از آن دریغ مکن....
برچسبها: آدم, حوا, سیب, جدایی
بوی بهار...
جمعه نوزدهم اسفند 1390مرگ هر مخلوق در تولد اوست
زمستان چون آمد می رود
و ما چون خلق شده و متولد شده ایم خواهیم رفت
اما نی وجود من کوک نشد که نشد
هرچه به دنبال کار بلدی گشتم که با نگاهش
با اشاره اش
با دستش
با آغوشش
با قلبش
وبا...
اما...
زمستان هم رفت و بهار نیز می رود
من مانده ام و تو و نی بی نوایی که ظاهرش دلنوازی می کند
مرا در قنوط خویش بارده تا شاید نگاهی شود
عزیزا !!!
ابر پر از باران دلت را در خفا به حرکت درآر
و کویر تشنه ی انتظارم را آبی رسان
رودها خروش خواهند کرد
چون بهار در راه است
و چشمه ها امید خواهند بست چون زمستان بارید و رفت
و دشت ها پشته پشته لاله خواهند شد
و یال های کوه ها خنده خواهند کرد
دره ها اشتیاق می نوشند
دامنه ها صدای نی لبک می خواهند
دریغ نکن تا شاید سازم کوک شد و رمه ها سر به بیابان دل سپردند
پی نوشت:این اولین سیبی بود که از باغت به من هدیه دادی...
برچسبها: زمستان, بهار, تو
نگاه...
یکشنبه هفتم اسفند 1390دستم به دامنت ای نگاه آفرین...
با او بگو ! فقط یک نگاه کند....
در تاریکی پر از نور انتظارم....
در تنهایی پر از غبار لحظه هایم.....
برای بودنش دلتنگ نیستم چون هر آن میبینمش که در قلبم این سو آنسو می نگرد....
اما برای آمدنش دلم گرفته...
برای نگاهش....
....
فصل من و تو...
شنبه بیست و دوم بهمن 1390هوای حرفهای تو برفیست...
هوای نگاه من آفتابیست ....
ببار...
میتابم.....
من و لحظه...
پنجشنبه هفدهم آذر 1390به لحظه گفتم:
کاش تو هم دل داشتی،هم زبان هم چشم هم نهان و....
تا وقتی او دلتنگی ام نمی شنود....
با تو بگویم درد تنگی دل را!!!
این روزها...
جمعه بیست و نهم مهر 1390بر افکار من خرده مگیر...
در مسیر زندگی اش افتاده ام....
دست و پای منطقم شکسته....
بگذار تا بگویم که کجای وجودم نشسته ای!!!
درون سینه ام صنوبری نشسته
دریچه ای دارد
نه آن دریچه های خون فشان
نه!!!
دریچه ای دارد بسان بلور که بر چشم انداز وجودم سیطره دارد
آنجا یک صندلی تعبیه شده که از جنس جانم است
روی آن صندلی نشسته ای و به تمام وجودم فرمان می دهی
تو را هر"آن" می نگرم
برایت دست دلم تکان می دهم
و تو با لبخندی پر از آرامش و امید نگاهم می کنی
برایت سبد سبد مهر و محبت و دوستی هدیه می کنم
و تو نیز سبد سبد اشتیاق حواله ام
بر این نشانه شانه ایست که گیسوانت را چون رود خروشان به موج می نشاند
دلم را در آستانه ی نگاهت بنشان
آنجا آرامش است و بلوغ
مرا دریاد آر
و هر "آن" خاطره ساز لحظه هایم باش
